راز تلخ سحرگاه بمپور…

راز تلخ سحرگاه بمپور...

محمد فراهانی – آدم می‌خواهد بنشیند روی خاک و بی‌دلیل زار بزند. چند سال پیش، برای ساخت مستندی رفته بودم به یکی از پاسگاه‌های مرزی با گوشت و پوست و استخوان تجربه‌اش کردم.

بله، من دلگیرتر از غروب‌های میرجاوه ندیده بودم، لب مرز سیستان و بلوچستان، جایی که سرخی غروب آفتاب آخرین بار خاک ایران را لمس می‌کند.

میرجاوه اما مرثیه‌اش را هم داشت؛ آنجا گریه بی‌دلیل نبود. هر روز، درست همان ساعتی که آفتاب داشت می‌رفت، چند سرباز سوارِ ماشینِ مرزبانی می‌شدند و می‌رفتند کمین؛ سرِ راهِ کفتارها. کفتارهایی که شب‌ها می‌خواستند از مرزهای میهنمان رد شوند تا بیایند برای ترور، بیایند تا آسایشِ مردم را بگیرند.

به چهرهٔ سربازها که نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست برای غربتشان بمیرم.

بچه بودند. خیلی هم بچه. نوزده ساله. بیست ساله. با صورت‌هایی که هنوز تیغِ اصلاح به خود ندیده بود.

آرزوهایشان را لای تایِ آستین پنهان کرده بودند و چند تای اضافه هم زده بودند؛ که هم آرزوهایشان زمین نریزد و هم آستین لباسشان اندازه شود. هنوز خیلی جا داشتند برای قد کشیدن و داشتند روی خط باریک مرزِ کودکی و مردانگی قدم رو می رفتند.
فرمانده‌شان می‌گفت خیلی‌هایشان شب‌های تاریک، وسطِ کمین، گریه می‌کنند و مادرشان را صدا می‌زنند.

تصورش را بکنید. پسری نوزده ساله، در دلِ سیاه کویر، تفنگی در دست که هنوز هم خوب بلدش نیست، و اشکی که از روی کرک‌های صورتش سُر می‌خورد. و صدا می‌زند:

مادر. ماس. دایه. آنا. یُمّه.
یک ایرانِ کامل، نشسته در کمین و مادرش را صدا می‌زند.

اخبار امروز گفت ارتش آمریکا آسایشگاهِ  سربازانِ تیپ ۳۸۸ را در بمپور هدف قرار داده است.

بمپور. سیستان و بلوچستان.
همان استان. همان خاک. همان بچه‌ها.
این بار گرفتار کفتار شده اند.

کفتارها این بار  از آسمان آمدند؛ از هفت هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، از ارتفاعی که هیچ کمینی به آن نمی‌رسد. سراغِ تختِ خوابِ چند پسر بچه آمدند و اسمش را گذاشتند «هدفِ نظامی».

جایی که زدند، خوابگاه بود. از اسمش  معلوم است؛ محلِ خواب، نه میدانِ جنگ.

تخت‌های دوطبقهٔ فلزی؛ همان‌ها که شبیهِ گهواره‌اند. پسرهایی که تا چند سال پیش مادرشان کنارِ گهوارهٔ واقعی برایشان لالایی می‌خواند، حالا در این گهوارهٔ آهنی مچاله شده بودند.

بمب را روی گهواره ریختند و اسمش را گذاشتند عملیاتِ نظامی.

منتظرِ کارتِ پایانِ خدمت بودند؛ کارتِ پایانِ زندگی گرفتند. منتظرِ مرخصی بودند؛ به مرخصیِ ابدی رفتند. خوابگاه بود؛ خوابِ ابدی شد.

بگذارید یک چیز را روشن کنم، چون رسانه‌هایشان بلدند کلمه‌ها را طوری آرایش کنند که معنی دیگری بدهد.
سرباز با سرباز فرق می کند.
سربازِ آمریکایی سی‌ساله است. داوطلب، قراردادی، بیمه‌شده، حقوق‌بگیر. جنگ برایش شغل است؛ انتخاب کرده آدم بکشد و پولش را می‌گیرد.
اما سربازِ ما نوزده ساله است. انتخابی در کار نبوده؛ اسمش رویش است. اجباری. حقوقش کرایهٔ رفت‌وبرگشتش هم نمی‌شود. نظامی نیست؛ فقط لباسِ نظامی تنش کرده‌اند. دو سال از عمرش را می‌دهد تا برگردد و زندگی‌اش را شروع کند.
عکسِ روی آی‌دی‌کارتِ آن یکی، عکسِ یک مرد است. عکسِ روی کارتِ شناساییِ این یکی، عکسِ یک بچهٔ دبیرستانی.

پس بنویسید؛ در دفترتان، در فهرستتان، در تاریختان:
این حمله، حمله به یک مقرِ نظامی نبود. حمله به یک ساختمانِ مسکونی بود. به یک اتاقِ خواب. به جایی که صد پسرِ نوجوان، خوابِ مادرشان را می‌دیدند.
در فهرستِ حملاتِ ارتشِ کودک‌کشِ آمریکا به اماکنِ مسکونی، یک سطر اضافه کنید:
بمپور. تیپ ۳۸۸. خوابگاه سربازان.
و اگر کسی پرسید مگر تیپ ۳۸۸ مکان نظامی نبوده ؟ بی آنکه جوابی به او بدهید  عکس‌های شهدای این حمله  را نشانش بدهید.

دلگیرتر از غروب‌های میرجاوه ندیده بودم
تا اینکه امروز سحرگاهِ بمپور را دیدم.

لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *