آیا درگیری ایران و آمریکا وارد فاز «فرسایش منطقهای بلندمدت» شده است؟
گاهی پایان جنگ شبیه پایان جنگ نیست. نه تانکها رژه میروند، نه قرارداد صلحی روی میز امضا میشود، نه فرماندهان با چهرههای پیروزمند روبهروی دوربین میایستند و از «خاتمه درگیری» حرف میزنند. گاهی فقط چند روز از شدت آتش کم میشود، چند کانال دیپلماتیک دوباره باز میشوند، بازار نفت کمی آرام میگیرد و همه وانمود میکنند شاید بحران از قلهاش پایین آمده باشد.
به گزارش هفت مهر ، ما معمولاً جنگ را با انفجارهای بزرگ و تصاویر درشت میشناسیم؛ حملهای که شروعش روشن است و پایانش هم روی کاغذ ثبت میشود. اما در خاورمیانه امروز، بهویژه در تقابل ایران و آمریکا، جنگ میتواند شکل دیگری داشته باشد: نه آنقدر داغ که همهچیز را در چند هفته بسوزاند، نه آنقدر سرد که واقعاً تمام شده باشد. چیزی میان این دو؛ یک نبرد فرسایشی که در آن هر طرف میکوشد بدون رفتن به سمت جنگ تمامعیار، هزینههای طرف مقابل را بالا ببرد، اعصابش را فرسوده کند، منابعش را درگیر نگه دارد و ابتکار عمل را از او بگیرد. این دقیقاً همان الگویی است که در هفتهها و ماههای اخیر از هرمز تا قطر و از پایگاههای خلیج فارس تا بازار جهانی نفت دیده میشود.
اگر بخواهیم از تازهترین لایه ماجرا شروع کنیم، باید از “هرمز”حرف بزنیم؛ جایی که شاید مهمترین نشانه عبور درگیری از فاز ضربههای مقطعی به فاز فرسایشی باشد. گزارش رویترز امروز میگوید عبور نفتکشها از تنگه هرمز پس از حملات اخیر تقریباً به حالت ایستاده درآمده و برخی کشتیها برای کاهش خطر، یا مسیر خود را تغییر دادهاند یا سامانههای رهگیریشان را خاموش کردهاند. همین گزارش از افزایش نگرانی بیمهگران و توصیه برخی شرکتهای بیمه جنگی برای توقف یا بازنگری در سفرها خبر میدهد. معنای این اتفاق روشن است: مسئله دیگر فقط یک حمله یا یک پاسخ نیست؛ خودِ جریان تجارت انرژی در حال فرسوده شدن است.
در یک نبرد کوتاه، حمله به چند کشتی شاید بیشتر شبیه یک پیام سیاسی یا یک شوک موقت باشد. اما وقتی این حملات با تهدیدهای تکرارشونده، نااطمینانی در مسیر عبور، فشار بر بیمه و ترافیک دریایی و بازگشت دوباره ناوها و هشدارها همراه میشود، ماجرا از سطح «حادثه» بیرون میآید و به سطح الگوی فرسایشی میرسد. جنگ فرسایشی الزاماً به معنای شلیک بیوقفه نیست؛ گاهی یعنی اینکه طرف مقابل هیچوقت مطمئن نباشد فردا هم همانقدر امن، ارزان و قابل پیشبینی خواهد بود که دیروز بود. هرمز حالا دقیقاً همین وضعیت را پیدا کرده است. یک روز نفتکش هدف قرار میگیرد، روز بعد بیمهگرها اخم میکنند، روز سوم قیمت نفت بالا میپرد، روز چهارم شایعه ازسرگیری مذاکرات بازار را آرام میکند و روز پنجم دوباره حملهای تازه همهچیز را بههم میریزد. این نوسان دائمی، خودش تعریف فرسایش است.
خلیج فارس در این الگو فقط یک میدان دریایی نیست؛ به صحنهای تبدیل شده که همزمان سه جنگ در آن جریان دارد: جنگ نظامی، جنگ اقتصادی و جنگ روانی. در جنگ نظامی، پایگاهها، پدافندها، پهپادها، کروزها و موشکها با هم حرف میزنند. در جنگ اقتصادی، نفتکشها، بیمه، قیمت نفت، LNG، کرایه حمل و ذخایر پالایشگاهها وارد میدان میشوند؛ و در جنگ روانی، هر بیانیه رئیسجمهور آمریکا، هر هشدار سپاه، هر خبر از مذاکره در قطر و هر تصویر از یک نفتکش دودزده، بخشی از بازی میشود. وقتی جنگ اینقدر چندلایه میشود، دیگر نمیشود آن را با معیارهای نبرد کلاسیک سنجید. در چنین وضعی، حتی یک آتشبس سههفتهای هم بیشتر شبیه وقفه بین دو موج است تا پایان واقعی بحران.
این را رفتار واشنگتن هم نشان میدهد. خبرگزاری AP امروز گزارش داد که پس از آنکه حملات تازه به کشتیرانی در هرمز آتشبس را عملاً بیاعتبار کرد، آمریکا دوباره به ایران حمله کرد و همزمان رئیسجمهور آمریکا مدعی شد قصد جنگ تمامعیار ندارد. این دوگانه مهم است: حمله میکند، اما میگوید دنبال جنگ بزرگ نیست. چرا؟ چون خود آمریکا هم ظاهراً در حال بازی در همان منطق فرسایشی است؛ یعنی اعمال فشار، حفظ تهدید، تنبیه مرحلهای، اما بدون آنکه بهسمت اشغال، نبرد تمامعیار یا هزینههای غیرقابلکنترل برود.
ایران هم کموبیش همین منطق را دنبال میکند، با این تفاوت که ابزارهایش متفاوت است. تهران بهخوبی میداند که در جنگ کلاسیک مستقیم، موازنه خام قدرت با آمریکا برابر نیست. اما در جنگ فرسایشی، مسئله لزوماً نابود کردن طرف مقابل نیست؛ مسئله گران کردن دوام آوردن برای او است. اگر ایران بتواند هرمز را ناامن نگه دارد، پایگاههای آمریکا و متحدانش را زیر فشار روانی و عملیاتی ببرد، سامانههای پدافندی را وادار به مصرف رهگیرهای گران کند، بازار نفت را عصبی نگه دارد و همزمان از طریق مذاکره، میانجیگری و بازی دیپلماتیک زمان بخرد، در واقع وارد زمینی شده که برایش آشناتر است. زمین جنگ نامتقارن و فرسایشی.
این نکته را باید جدی گرفت: فرسایش فقط در میدان نظامی رخ نمیدهد؛ در تصمیمسازی سیاسی هم رخ میدهد. وقتی درگیری طولانی میشود، اما به جنگ تمامعیار تبدیل نمیشود، دولتها ناچارند هر روز دوباره تصمیم بگیرند که تا کجا پیش بروند و کجا ترمز کنند. آمریکا باید هر بار محاسبه کند که آیا حمله بعدی، ایران را وادار به عقبنشینی میکند یا فقط هرمز را دوباره شعلهور میکند. ایران باید بسنجد که فشار روی کشتیها و پایگاهها تا چه حد مفید است و از چه نقطهای ممکن است به پاسخ سنگینتر منجر شود. اسرائیل باید محاسبه کند که چقدر میتواند در این معادله نقش مستقل بازی کند بیآنکه کل منطقه را وارد مرحلهای کند که از کنترل خارج شود. قطر، عمان، عراق و حتی اردن هم ناچارند هر روز نقش خود را در این میدان چندلایه بازتعریف کنند. این یعنی جنگ، فقط در موشکها جریان ندارد؛ در محاسبههای فرسودهکننده روزانه هم جریان دارد.
نمونه روشن این وضعیت، دوحه است. در هفتههای گذشته و همین روزها، قطر دوباره به یکی از گرههای مهم دیپلماتیک تبدیل شده؛ جایی که تماسها، پیامها و مذاکرات غیرمستقیم در آن جریان دارد. الجزیره هفته گذشته گزارش داد که گفتوگوهای آمریکا و ایران در دوحه، نه به یک صلح پایدار رسیده و نه حتی لزوماً اختلافات اصلی را حل کرده، بلکه بیشتر حول مدیریت تنش، اجرای برخی مفاد توافق موقت و خریدن زمان چرخیده است. این دقیقاً همان الگوی فرسایشی است: مذاکره نه برای حل نهایی بحران، بلکه برای تنظیم شدت بحران.
در چنین وضعی، دوحه دیگر فقط محل گفتوگو نیست؛ بخشی از خودِ جنگ است. چون در جنگ فرسایشی، دیپلماسی بهجای آنکه پایانبخش میدان باشد، تبدیل میشود به یکی از ابزارهای مدیریت میدان. هر بار که فشار نظامی بالا میرود، مذاکره بهعنوان سوپاپ اطمینان فعال میشود. هر بار که مذاکره پیش نمیرود، میدان دوباره داغ میشود. این رفتوآمد میان میز و میدان، یکی از نشانههای روشن فرسایشی شدن درگیری است. نه میز مذاکره آنقدر قدرتمند است که جنگ را تمام کند، نه میدان آنقدر قاطع است که طرف مقابل را وادار به تسلیم کند. نتیجه، همان چیزی است که اکنون میبینیم: نبردی کشدار با وقفههای کوتاه تنفسی.
اما مهمتر از هرمز و دوحه، پایگاهها هستند؛ جایی که جنگ فرسایشی شکل بسیار عینیتری پیدا میکند. اگر ایران در پاسخ به حملات آمریکا، بهجای تمرکز بر یک ضربه بزرگ و تکمرحلهای، پایگاههای آمریکایی و شرکای واشنگتن در قطر، کویت، بحرین، اردن یا اطراف آنها را بهصورت دورهای زیر فشار بگذارد، آنچه رخ میدهد چیزی فراتر از خسارت فیزیکی است. هر حمله، حتی اگر رهگیری شود، یعنی آمادهباش بیشتر، جابهجایی بیشتر، مصرف بیشتر رهگیرها، خستگی بیشتر خدمه و فشار بیشتر بر شبکه فرماندهی و پدافند. گزارشهای امروز درباره حملات ایران به پایگاههای آمریکا در منطقه، از جمله در قطر، اردن و کویت، اگرچه در جزئیات نیازمند احتیاط تحلیلیاند، اما یک نکته را روشن میکنند: پایگاهها قرار نیست در این نبرد فقط هدفهای نمادین باشند؛ آنها قرار است در یک روند طولانی، فرسوده شوند.
در اینجا مسئله فقط تعداد موشکهای شلیکشده نیست. مسئله این است که آیا آمریکا و متحدانش باید برای ماهها یا حتی بیشتر، سطح بالایی از آمادهباش را در منطقه حفظ کنند؟ آیا باید ناوهای بیشتری برای اسکورت و دفاع دریایی نگه دارند؟ آیا باید ذخایر رهگیرهای پاتریوت و تاد را سریعتر از حد معمول مصرف کنند؟ آیا باید جنگندهها، آواکسها، سامانههای هشدار و دفاع کوتاهبرد را در وضعیتی نگه دارند که هم هزینهبر است و هم خستهکننده؟ اگر پاسخ اینها مثبت باشد، یعنی ما دقیقاً در منطق جنگ فرسایشی قدم گذاشتهایم.
بازار انرژی هم همین را فریاد میزند. در جنگ کوتاه، بازار ممکن است یک شوک بخورد و بعد با روشن شدن مسیر سیاسی یا نظامی، آرام شود. اما در وضعیتی که هر چند روز یکبار خبر حمله به کشتی، اختلال در عبور، تهدید به پاسخ، یا ازسرگیری مذاکرات منتشر میشود، بازار دیگر با «حادثه» طرف نیست؛ با ریسک پایدار طرف است. گزارش والاستریت ژورنال نشان میدهد نفت امروز همزمان تحت تأثیر دو نیرو نوسان میکرد: نگرانی از اختلال عرضه بهخاطر حملات و امید به ازسرگیری مذاکرات. این دوگانه، خودش تعریف فرسایش است؛ یعنی بازاری که نه میتواند بحران را تمامشده بداند و نه میتواند روی انفجار کامل حساب کند.
در واقع، شاید دقیقترین تعریف از وضعیت کنونی این باشد: جنگی که هر طرف در آن میکوشد آستانه درد طرف مقابل را بالا ببرد، بدون آنکه خودش ناچار به ورود به جنگ نهایی شود. آمریکا با حملات محدود، تحریم، فشار دریایی و نمایش قدرت میخواهد ایران را زیر فشار نگه دارد و هزینه رفتارش را بالا ببرد. ایران با تهدید هرمز، فشار بر کشتیرانی، حملات موشکی و پهپادی و فرسودن پدافند و اعصاب منطقه، میخواهد به آمریکا و متحدانش بفهماند که هیچ فشار یکطرفهای بدون هزینه باقی نمیماند. اسرائیل هم در این میان، بسته به سطح درگیری، میکوشد پنجره فشار بر ایران را باز نگه دارد. نتیجه این میشود که هیچکدام به نقطه پایان نمیرسند، اما هیچکدام هم واقعاً از جنگ بیرون نمیآیند.
در چنین شرایطی، آتشبس فعلی یا وقفههای مشابه، بیشتر شبیه تنفس کوتاه هستند تا صلح. این جمله مهم است، چون خیلیها وسوسه میشوند هر بار که دوحه فعال میشود یا دو سه روز از شدت حملات کم میشود، از پایان بحران حرف بزنند. اما واقعیت میدان چیز دیگری میگوید. وقتی هرمز هنوز با هر حملهای میتواند نیمهفلج شود، وقتی پایگاهها همچنان در برد تهدید قرار دارند، وقتی سامانههای دفاعی منطقه باید با فرض موج بعدی بیدار بمانند، وقتی بیمهگران هنوز از پوشش جنگی میترسند و وقتی مذاکرات بیشتر برای مهار آتش است تا خاموش کردنش، دیگر سخت میشود گفت جنگ تمام شده است. درستتر این است که بگوییم جنگ وارد فازی شده که در آن شدت ممکن است بالا و پایین شود، اما خودِ تقابل پابرجا بماند.
اینجا البته یک خطر بزرگ هم وجود دارد: فرسایش همیشه قابلکنترل نمیماند. جنگهای فرسایشی منطقهای معمولاً روی این فرض پیش میروند که طرفها میتوانند با تنظیم دوز حمله و پاسخ، از جنگ تمامعیار جلوگیری کنند. اما خاورمیانه بارها نشان داده که یک اشتباه محاسباتی، یک حمله با تلفات غیرمنتظره، یک خطای رهگیری یا یک تصمیم شتابزده سیاسی میتواند کل بازی را از تعادل خارج کند. یعنی همین جنگ فرسایشی که امروز شاید برای هر دو طرف قابلتحملتر از جنگ بزرگ به نظر برسد، فردا ممکن است با یک جرقه وارد مرحلهای شود که دیگر هیچکس نتواند هزینههایش را مهار کند. این دقیقاً همان دلیل دیگری است که باعث میشود فاز کنونی خطرناکتر از یک آرامش ظاهری به نظر برسد.
اگر بخواهیم بیپرده جمعبندی کنیم، شواهد موجود بیشتر از آنکه از پایان درگیری خبر بدهند، از تثبیت یک نبرد فرسایشی منطقهای حکایت میکنند. هرمز دیگر فقط یک آبراه نیست، بلکه میدان فشار اقتصادی و نظامی است. پایگاههای آمریکا و متحدانش دیگر فقط نقاط استقرار نیستند، بلکه اهدافی برای فرسودن آمادهباش و سامانههای دفاعیاند. دوحه و کانالهای میانجیگری دیگر فقط میز مذاکره نیستند، بلکه بخشی از سازوکار تنظیم جنگاند. بازار نفت دیگر فقط به عرضه و تقاضا نگاه نمیکند، بلکه هر روز شدت جنگ را قیمتگذاری میکند؛ و خود جنگ هم دیگر فقط با شمار موشکها سنجیده نمیشود، بلکه با دوام اضطراب، هزینه آمادهباش، تکرار اختلال و طولانی شدن نااطمینانی اندازه گرفته میشود.
به همین دلیل، اگر امروز بپرسیم آیا درگیری ایران و آمریکا وارد فاز «فرسایش منطقهای بلندمدت» شده، پاسخ محتاطانه، اما صریح این است: بله، دستکم نشانهها بهوضوح به آن سمت اشاره میکنند شاید هنوز هیچکس نخواهد اسمش را جنگ بلندمدت بگذارد، شاید هنوز هر طرف امیدوار باشد با یک دور مذاکره یا یک ضربه حسابشده، ورق را برگرداند، اما واقعیت صحنه این است که جنگ از خلیج فارس جلوتر رفته و حالا در لایههای عمیقتری جریان دارد؛ در بیمه و نفتکش، در رادار و پایگاه، در اتاقهای مذاکره و در نمودار قیمت نفت، در هشدارهای دریایی و در محاسبههای روزانه فرماندهان و سیاستمداران. این دیگر فقط یک تبادل ضربه مقطعی نیست. این، بیش از هر چیز، شبیه شروع یک دوره فرسایشی است؛ دورهای که ممکن است آتش آن بعضی روزها کمنور شود، اما خاموش نشده است.