اگر بخواهیم بیپرده جمعبندی کنیم، شواهد موجود بیشتر از آنکه از پایان درگیری خبر بدهند، از تثبیت یک نبرد فرسایشی منطقهای حکایت میکنند. هرمز دیگر فقط یک آبراه نیست، بلکه میدان فشار اقتصادی و نظامی است. پایگاههای آمریکا و متحدانش دیگر فقط نقاط استقرار نیستند، بلکه اهدافی برای فرسودن آمادهباش و سامانههای دفاعیاند. دوحه و کانالهای میانجیگری دیگر فقط میز مذاکره نیستند، بلکه بخشی از سازوکار تنظیم جنگاند. بازار نفت دیگر فقط به عرضه و تقاضا نگاه نمیکند، بلکه هر روز شدت جنگ را قیمتگذاری میکند؛ و خود جنگ هم دیگر فقط با شمار موشکها سنجیده نمیشود، بلکه با دوام اضطراب، هزینه آمادهباش، تکرار اختلال و طولانی شدن نااطمینانی اندازه گرفته میشود.
به همین دلیل، اگر امروز بپرسیم آیا درگیری ایران و آمریکا وارد فاز «فرسایش منطقهای بلندمدت» شده، پاسخ محتاطانه، اما صریح این است: بله، دستکم نشانهها بهوضوح به آن سمت اشاره میکنند شاید هنوز هیچکس نخواهد اسمش را جنگ بلندمدت بگذارد، شاید هنوز هر طرف امیدوار باشد با یک دور مذاکره یا یک ضربه حسابشده، ورق را برگرداند، اما واقعیت صحنه این است که جنگ از خلیج فارس جلوتر رفته و حالا در لایههای عمیقتری جریان دارد؛ در بیمه و نفتکش، در رادار و پایگاه، در اتاقهای مذاکره و در نمودار قیمت نفت، در هشدارهای دریایی و در محاسبههای روزانه فرماندهان و سیاستمداران. این دیگر فقط یک تبادل ضربه مقطعی نیست. این، بیش از هر چیز، شبیه شروع یک دوره فرسایشی است؛ دورهای که ممکن است آتش آن بعضی روزها کمنور شود، اما خاموش نشده است.